111919158727806120

گاهی حس می کنم شب خوابیدم و صبح با یه زن قرقرو و یه دختر کوچولو بیدار شدم.
بعد سرک می کشم به حیاط .
احتمالا ماشین خودم باشه .
و سوار می شم و از عوارضی کرج که رد می شم یاد دختر کوچولوی عروسک به دستی می افتم که کنار تخت وایساده بود و می گفت : بابا دیدی خودت تنبلی ،منو نمیرسونی مهد کودک.
بعد گِردش می کنم
مستقیم میرم سراغ دخترم .

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s


%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: