111925097371842602

گاهی کسی مرا از نو پشت سر هم می چیند .
وقتی میخواهم نرود .
و به من می گوید دیدار به بهشت .
و او از حیاط که دور می شود من میدوم به دنبالش وپشت تپه ها
جایی بین باغ های لواسان گم می شود .

ولی همه اطرافم را گرفته اند با دستها
من را ثابت نگه داشته اند .
می گویند تو بلند بلند می خندیدی
تو کودکانه و دیوانه وار می خندیدی .

گاهی کسی با موهایم بازی می کند
وقتی سرم را روی پاهایش گذاشته ام .
و به من می گوید دیدار به بهشت .
و من در چشم هایش دور می شوم و می دویم و پشت چشم هایش
جایی بین تصاویر مبهم گم می شود .

ولی همه اطرافم را گرفته اند با دستها
من را ثابت نگه داشته اند .
می گویند تو بلند بلند می خندیدی
تو کودکانه و دیوانه وار می خندیدی .

گاهی کسی عینک پدربزرگ را بر چشمانم می گذارد .
وقتی ساعت ها به برفک تلویزیون خیره شده ام .
و به من می گوید دیدار به بهشت .
و او ازین تطابق نزدیک دور می شود و دوان دوان میخندیم تا می رسیم شاید به پشت تلوزیون شاید بهشت
جایی در بین نقاط کش آمده اطراف تصویر گم می شویم .
در را قفل می کنیم .
وکلید را می اندازیم بین برفک ها.

هه هه ها…هه هه هه ها
هه هه ها…هه هه هه هاهاها

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s


%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: