112575695927705880

دستهایم را هم مثل پاهایم بسته بود .
به سرعت پایین میرفتم .
وسیله سیاه و سنگینی که به پاهایم بسته شده بود بی رحمانه مرا پایین می کشید .
هنوز نفسم را در سینه حبس کرده بودم .
دریا آرام و غلیظ بود و هیچ چیز و هیچ کس انتظار حادثه ای قریب الوقوع را نمی کشید.
من پایین میرفتم و رقص مواج نور در سطح آب انگار ازمن خداحافظی می کرد.
و با ریتم عجیب غریبی دنیا را واژگون احساس می کردم .
انگار تمام دنیا در حال غرق شدن است .
سرم را برگرداندم و به خاطراتی که ته دریا رسوب کرده بود نگاهی انداختم .

***

تنها پنج دقیقه از زمان ورزش ما باقی مانده بود .
توپ را برداشتم و دوباره سمت حلقه پرتاب کردم .
دختری آنسوتر روی نیمکت نشسته بود .
لباس هایش تیره بود انگار.
توپ هنوز هم دست من بود .
یک دور چرخیدم و به نگاه های بچه که مملو از وسوسه قاپیدن توپ بود نگاه کردم .
نوعی کلافگی در انتظارشان موج می زد .
پنج دقیقه دیگر ناظم سوت می زد .
نگاهم دوباره به نیمکت افتاد .
انگار آب رفته بود و یا شاید تنها لباس هایش روی نیمکت بود .
به طرف نیم کت حرکت کردم . صدای بچه ها بلند شد .
همه فریاد می کشیدند .
بعضی ها هم فحش می دادند .
توپ را که رها کردم تمام این سر و صدا ها خوابید .
بالای سرش بودم . انگار سر نداشت و …
در خودش پیچ خورده بود .
دستم را نزدیکش بردم که یک نفر که کنارم ایستاده بود گفت :
«دست نزن خم می شه.»
رویم را برگرداندم .
دختری بود با چشم ها سبز و یک کلاه با مارک نایکی و یک زنجیر عجیب غریب که از گردنش آویزان بود .
در حالی که آدامس می جوید به من خیره شد گفت :
«می خوای چی کار کنی ؟»
و آدامسش رو ترکوند .
آرام دخترک را از روی نیمکت بلند کردیم .
بغلش کردم و به سمت دفتر مدرسه حرکت کردم .
در راه حس کردم از کمر هم دارد تا می شود .
با احتیاط بیشتری تا دفتر مدرسه گرفتمش و روی میز ناظم آرام پهنش کردم .
ناظم کپل هم دماغش را بالا کشید و با فریاد :
«منظورتون چیه؟» از جاش بلند شد.سوتی رو که دور گردنش بود به لب گذاشت
و باتمام توان جیق کشید .
وقتتون تمومه .تمام بچه ها از حیاط به دفتر مدرسه خیره شدند.

***
از هتل بیرون اومدم .دنبال مواد بودم . خیابون ها بوق می زدند .
مردم آشغال هاشون رو از پنجره ها بیرون می ریختند .
ولی فکر می کردند زندگی لختشون رو پشت پرده ها پوشوندن .
زندگی بوی یه روز می داد با یه اتفاق نو .
به سمت اولین پارک مسیرمون رو کج کردیم .
تو راه ماهی فروش ها ، ماهی هاشون رو روی زمین ریخته بودند ودر حال جر و بحث بودند و میوه فروش ها راضی تر دستمال به میوه ها شو می کشیدن و تو سبد ها می چیدند.
ولی چیزی که واضح تر از همه به نظر می رسید نگاه مردم به من بود .
یا خیلی خوش تیپ بودی یا خیلی غریبه .
چیزی آزارشون می داد مثل سگهایی که بوی نامفهومی شنیدن .

***

اسمش آذر بود .
دختری که هفته پیش خم شده بود .
داشت بازی می کرد .
قد کوتاه و پوست سفیدی داش .
من و رُزا هم کنار هم نشسته بودیم .
از کنار ما که رد شد یه نگاهی به ما کرد و توپ رو انداخت طرف من .
منم یه خنده ای کردم و انداختم طرف رزا .
هنوز همه بچه ها گیج بودن .
کلاه نایکیش رو سرش یه نیم دور چرخوند و داد زد دسسرشته .
همه افتادن دنبال ما سه تا .
یه امت رو اسکل کرده بودیم .
خانوم ناظم هم سرمون سوت می کشید.
یهو اینقدر سوت کشید که بالا تنش سنگینی کرد و افتاد اینور تراس و پرت شد توی حیاط.
بچه ها بدون توجه به بشکه ای که گوشه حیاط دراز شده بود ، دنبال توپ بودن.
جه حالی می ده .
انگار همینطور که می دویدن از جونشون کم می شد و قیافه هاشون هم خونیتر .
یهو دیدم یکیشون داره گردن آذر رو گاز می گیره ، توپ رو تو صورتش کوبوندم و دست آذر رو گرفتم و سه تایی از مدرسه در رفتیم ،
تو راه پول های یه گدای کور رو زدیم و تا اون سر بندر ، عصاشو تو هوا می چرخوند و دنبالمون بود.
بعد با پول خورداش به تک تک مادرقحبه هایی که لازم بود زنگ زدیم تا جایی که می تونستیم فحش دادیم و خندیدیم .
بعد نشستیم تو یه پارک .

***

دختری مثل تو که نباید گریه کنه .
فقط باید بخنده.
یعنی زر زدم ما باید از گریمون هم لذت ببریم .
اصلا کلا باید لذت ببریم .
وقت زیادی هم که نداریم.
ما باید پرواز کنیم تا ستاره ها .
می دونی که چی میگم
آذر در حالی که هنوز تو بغلم گریه می کرد گفت :
«من زشتم؟»
یه چیزای دیگه هم می گفت که شکسته شکسته صداش میومد و نمی فهمیدم از پشت تلفن چی میگه ؟
«منم می خوام با شما بیام . قول می دم خم نشم .ترو خدا منم ببرین .»
«مامانم میگه تو خیلی زشتی. همش قیافه اونو به رخم می کشه .»
«میگه من روانی و مریضم . راست میگه؟»
نه .غلط کرده نگران نباش .
الان میایم .

***

داشت شرت های کرو کثیفش رو تو تراس رو بند آویزون می کرد.
لباس های چرمیمون احتمالا نظرش رو جلب کرد .
طور خاصی بهم خیره شده بود .
اینجا کوچه پس کوچه های گداخونه بندره.
رفتم دم در .
در باز بود .
پله ها زیر پامون صدا میدادند عجیب غریب .
ازخونه ها صدا های مختلفی میومد .
تلوزیون ، ماشین ریشتراش ، شیر آب .
رسیدیم به طبقه آخر .
دنیا از سقف چیکه می کرد.
رزا با یه چشمک بهم فهموند اینجاس .
:»منو می شناسن ، من سرخیابون منتظرم.»
«همونی که دیدی . اسمش چی بود؟»
جواب دادم : مادام کریشا
هوم.حالا وقتشه.

***
با رزا توهمون پارک آشنا شدم .
داشتم دنبال دراگ قیافه های پلاسیده رو بو می کشیدم .
باد شرجی بندر می زد تو صورتم .
اصلا معلوم نبود چی می تونم پیدا کنم .
اگر شیشه هم گیرم نمی یومد دیگه تل و حشیش رو تو هر خرابکده ای می شد پیدا کرد .
دیدم یه نفر لباسم رو می کشه اول گفتم لابد ازین گدا زوری ها هستن که فال حافظ می چپونن به آدم .
برگشتم دیدم یه دختر خوشگله .
کمی جا خوردم.
برای چند لحظه بهم نگاه کرد و آدامس جویدنش متوقف شد و گفت :
«جا می خوام برای خوابیدن .»
وو . ایول دختر فراری . تو پوست خودم نمی گنجیدم .
یه نگاه به عروسکی که تو دستاش بود کردم .
در حالی که آدامس می جوید به من خیره شد گفت :
«می خوای چی کار کنی ؟»
و آدامسش رو ترکوند .
سه بند حشیش گرفتم و به هر کلکی بود دربونا رو پیچوندم ، بردمش هتل تو اتاقم .
چند نخ بار زدم یادم نیس .
یادم نیس دقیقا کجا ها پرت شده بودیم .
تا صبح فکر کنم پنج شیش راه کردمش.
شاید نیم ساعت هم نبود که خوابم گرفته بود که با صدای قدم هاش از خواب بیدارشدم .
رزا بالا سرم قدم میزد و بلند بلند با خودش قر می زد که چه فرقی می کنه .
عروسک هم تو دستش بود . تند و تند آدامسش رو می جوید :
«اون چند سال پیش یادته خیابون های بندر رو آسفالت می کردن .
اولین حسی که از شنیدن کلمه آسفالت بهم دست می ده . گرما و له شدنه .
من می شد 12 سالم .
اون روز اولین روزی بود که با امیر خوابیدم .
البته خیلی خوشم اومد .یکم سوخت و خون اومد ، ولی بی نظیر بود ،صبحش که رفتم مدرسه حس کردم از تمام هم کلاسی هام یه چیزی بیشتر دارم . رابطه ما همینطوری ادامه…»
اصلا من نمی دونستم داره چی میگه احتمالا چت کرده بود ، تا دیروز که می گفت از دست برادرش عاصی شده و زده بیرون فلان و…
به هر ضرب و زوری بود آرومش کردم .
تو بغلم آروم گرفته بود گریه می کرد .و عروسکش رو گرفته بود تو دستش.
هنوز حال هیچکدوممون جا نیومده .
دیگه داشت اعصابم رو خورد می کرد نمی دونم این چرت و پرت ها رو از کجاش در می آورد .
می گفت دو ماه پیش برای امیر بچه زاییده بود.
گزیه می کرد مدام و حرفاش شکسته شکسته بود و چیزی نمی فهمیدم .
منم دیگه فاز منفی شده بودم .
می گفتم باید من امروز برگردم تهران .
مدام می گفت: «منم با خودت ببر . قول می دم اذیتت نکنم . فقط منو ازین شهر ببر .
دیگه بقیش با خودم . کریشا منو میکشه .کریشا اگه بفهمه عروسکشم برداشتم دیگه حتما منو می کشه .»

***

در با یه تلنگر باز شد .
صدایی شبیه ناله های خفه شده می اومد ،احتمالا صدای ناله های آذر بود .
مادام کریشا روی یه صندلی تلو تلو می خورد. یه آواز هم زمزمه میکرد که شبیه به صدای ماشین تو جاده بود. گاهی هم آروم می شد و دنده عوض میکرد و دوباره سرعت می گرفت .
دیوار ها در حال ریختن بودن .
خیلی خاکستری و قهوه ای .
اوه بوی تعفن همه جا رو گرفته بود .
اینقدر اضطراب داشتم که متوجه این بو نشدم.
کریشا برگشت روبه من .
ترس وجودم رو گرفت ولی بر عکس اون چیزی که از دور به نظر می رسید یه سیاه و خیکی نبود .بلکه سفید پوست ولاغر هم بود.
کریشا گفت:»بوی منه!»
و یه لبخند زد که تمام دندون های زردش ریختن بیرون .
شروع کرد به درآوردن لباس هاش .
لباس های زیرشم درآورد .
یکم جلوی من دستی به خودش کشید و لبخند زد .
بعد رفت لب پنجره .
گفت تو اتاق بغلی منتظر شو .

***

تلوزیونش روشن بود. کریشا بود . فیلم جشن عروسیش .
فکر کنم مربوط بشه به چند سال پیش .دو – سه سال پیش.همه شاد بودن و می رقصیدن .
کریشا کنار شوهرش بود .
رزا لباس خدمت کارا تنش بود و واسه این و اون چای و شیرینی و میوه و ازینجور چیزا میبرد .
رزا از بچگی اینقدر خوشگل بوده .آخه چرا باید اینجوری باشه؟
یعنی من فقط برای پرسیدن چندتا سوال اومده بودم اینجا.
کریشا صدام کرد.
گفتم می خوام درباره رزا بدونم .
کریشا لب پنجره ایستاد و سیگارش روشن کرد و اومد طرف من گفت :»نمی خوای حال کنی باهام؟ نترس من بچه دار نمی شم.
اگه بچه دار می شدم که الان اینجا به شما لش و لوشا نمی دادم . الان تو قصرم بودم کنار شوهرم و داشتیم برای آینده بچه هامون طرح و نقشه می ریختیم .
می دونی من باید بچه دار شم ، بچم هم باید ازین عروسک انترکیب خیلی خوشگل تر شه.
ازون دختره ی حمال رزا هم همینطور .دیگه باید دهن تمام فک و فامیل امیر بسته شه .
خانواده امیر بچه می خواس به همین خاطر امیر پیش نهاد داد رزا کوچولو رو عقد کنه و ازین به بعد رسما بگاد .
ساختار علت معلولیت تکمیل شد؟
من نمی فهمیدم اولش که قرار چه بلایی سرم بیاد ولی خب در عوض بعدا فهمیدم . »
اینو که گفت رفت کنار پنجره پرده رو پاره کرد و نگاهی به چشم های حیران مردم تو کوچه کرد و خودشو به بیرون پرتاب کرد .»
من هم که دیگه شکه شده بودم . اومدم به سرعت بزنم بیرون از خونه .
طبقه سوم یه پیرمرد سیاه پوست ساکسیفون به دست داشت ازبالای عینکش بهب نیگاه می کرد .
طبقه دوم یه جوونی که حوله دور خودش پیچیده بود و با حر کت سریع دستش رو موهاش داشت راه پله رو آبپاشی می کرد . یه لبخند مرموز بهم زد با مضمون»ای کلک!»
خوشبختانه طبقه اول و همکف کسی رو ندیدم . و به سرعت ازونجا دور شدم.

***

کی فکرشو می کردم رزا تو گلوم گیر کنه اینجوری ؟ چرا نمی شد بی خیالش شم . این هم دختر و زن تو زندگیم .احمقانه س ولی هورمون هام احساس مسئولیت عجیبی نسبت بهش پیدا کرده بودن .فرداش که حالمون بهتر شد . دوباره داشت حرفای دیروز رو تکرار می کرد که خندیدم بهش ، خودش هم شروع کرد به خندیدن . کل روز رو با هم بودیم هوا که کم کم تاریک می شد رنگ چشماشم به آبی می زد و قشنگتر می شد.خیلی باهاش اخت شده بودم وحشتناک . نمی تونستم بیخیالش شم.داشتم دیوونه می شدم .
ولی تصمیم گرفتم کار درست رو انجام بدم .به هر نحو و به این بهانه که امشب قراره پدر و مادرم بیان راضیش کردم برگرده خونشون . تا لحظات آخرم می گفت مادام کریشا منو می کشه و با هم می خندیدیم .برگشتم سریع به هتل که ببندم بارو بندیلمو .اما نتونستم .
به شکل ابلهانه ای موندم ببینم چی میشه؟چند روز خبری نشد .
سه روز بعد صبح از پنجره دیدم مردم کنار ساحل جمع شدن و کمی اونطرف تر صورت باد کرده رزا روی آب .

***

دستهایم را هم مثل پاهایم بسته بود .
به سرعت پایین میرفتم .
وسیله سیاه و سنگینی که به پاهایم بسته شده بود بی رحمانه مرا پایین می کشید .
هنوز نفسم را در سینه حبس کرده بودم .
دریا آرام و غلیظ بود و هیچ چیز و هیچ کس انتظار حادثه ای قریب الوقوع را نمی کشید.
و با ریتم عجیب غریبی دنیا را واژگون احساس می کردم .
انگار تمام دنیا در حال غرق شدن است .
سرم را برگرداندم و به خاطراتی که ته دریا رسوب کرده بود نگاهی انداختم .
همینطوری داشتم پایین می رفتم .
خب معلوم است که اگر من بمیرم دنیا هم میمیرد .
هنوز هم نفسم در سینه حبس بود . چطور می توانستم نمیرم .
شروع کردم دست و پازدن ولی فایده نداشت .
پاهایم چسبیده بود کف دریا.
اینقدر اضطراب داشتم که متوجه نشدم چقدر اینجا سرد است.
آذر را هم ازم گرفت .
زمان زیادی هم که ندارم.
فکری به ذهنم رسید .
یک آدامس از جیبم درآوردم و انداختم تو دهنم ،شروع کردم به جویدن .
باید یک حباب می ساختم .حبابی که مرا بالا ببرد .
اولین تلاش بی فایده بود و آدامس ترکید .
تمام آدامس ها را خوردم . فقط داشتم نفسم را هدر می دادم .
هیچ فایده ای نداشت .سوت خانم ناظم کف دریا افتاده بود .آن را به زنجیرم بستم .
بهترین کاری که با این بازدم آخر شاید می شد کرد سوت زدن بود .
ولی نه . این بار حباب درست شد . ته حباب را گره زدم و در دست گرفتم .
شاید آن وسیله سیاه و سنگین از پاهایم رها شده بود .
چهره ها هم آرام آرام در برابرم رژه می رفتند.
مادام کریشا ، امیر ، خانوم ناظم خیکی ، دخترم آذر و این پسره ی کسخل ، راوی نشئه داستان
لابد الان کنار پدر و مادر ش در هتل شام می خورد ولی احتمالا دلش برایم تنگ شده .
نفهمیدم کی از دریا آمدم بالاتر و زسیدم به این ستاره ها .
کلاهم را یک نیم دور می چرخانم و
خداحافظ امواج درخشان .

پ ن : تقدیم به ابن پستم.

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s


%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: