چشم ها

چشم های تو که در آمده اند.
در انتهای نیاز به خواب و کلافگی بی خوابی
در میان انبوهی پرا کنده از صفحات روزنامه
و داغی و خستگی عضلاتش در تحمل ایر فون ها
و قهوه های متوالی که بویشان دیگر جز استعاره ای خیس از غم های شبانه چیز دیگری نیس .
و چشم های تو که در آمده اند .

با دقت اطرافم را لمس می کنم.
کلاهم را از لبه اش تشخیص می دهم .
و تلفن را از چه …از کشیدن متوالی دست ها…
کلاه را روی تلفن می گذارم.
سپس دستی آرام روی میز میکشی …
چشمانت را بر می داری و سر جایش می گذاری…
و حرکت به سمت معبد افقی اتاق و در انتظار اجابت دعا…

امضا : تقدیم به آن کس که می فهمد به او تقدیم کردم .

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s


%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: