دبیری در انتها کلاس

هنوز یک ساعت نشده ،
از زمانی که بهترین دوستم را از دست دادم .
بهترین دوست تاریخ عمرم .
تنها 10-20 دقیقه با هم بودیم .
وجالب اینجاس ،
اکثر این مدت را در باره آهنگ The who sold the world صحبت می کردیم.
چه بحث لذت بخشی…
{موسسه های سطح بنز}
… چقدر شبیه خودم بود.
قبل ازینکه از کلاس بیرون برود کمی با هم مزخرفات هم رد و بدل کردم.
تکه ای از مکالمات مملو از کلمات بی ادبانه یک فیلم مسخره …
وقتی به کلاس برگشت …
لباس سورمه ایَش خیس شده بود و من در انتهای کلاس در انتظار او نفس نفس می زدم.
دقیقا به ذهنم رسید می تواند سکانس یک فیلم باشد که یک نفر خیس خیس شده باشد و گام هایش را به سرعت
بردارد که خود را به تو برساند و تو نفس نفس بزنی.
وقتی کنارم نشست در جواب سوالم
«کتاب خوبی در زمینه سبک شناسی سراغ نداری؟»
آخرین کلماتش را که به ربان عربی بود تکرار کرد که مربوط به سوالم نبود
ولی جوابی برای احساسات گنگی بود که نسبت به او داشتم و بالعکس .
نفس زدن هایم که شدت می گیرد کم کم می فهمم که در حال خواب دیدنم.
انگار که می دانم دوباره نمی بینمش …
ازو می خواهم کلمات آخر را دوباره تکرار کند چون بعد از بیداری به سرعت فراموششان می کنم.
این کار را می کند.
و نهایتا بعد از تلاش های فراوان برای ماندن در خواب خود را در دنیای تخت خواب باز می یابم.
فقط چراغ هال روشن مانده .
دقیقا کلماتش را به خاطر دارم .
به طرف آشپزخانه می روم . هنوز گیجم و صدای در خانه را می شنوم که باز و بسته می شود.
نمی دانم پدر است یا هنوز هم نباید به شنیده هایم اعتماد کنم .
در یخچال را باز می کنم و نوشابه را در می آورم
و دوباره صحنه عجیبی می بینم .
در کنار ماهیتابه مملو از روغن ماسیده که تمام دل های سرخ شده را فرا گرفته ،
یک لیوان با دو عدد یخ آماده ریختن نوشابه است.
هنوز یخ هایش آّب نشده بعد از این همه وقت…
اصلا چه کسی آن را گداشته اینجا.
با آخرین کبریت باقیمانده در جعبه با دقتی که ناشی از
عدم حوصله برای پیدا کردن بسته کبریت دیگر است .
زیر اجاق را روشن می کنم .
در استکان دیگری نوشابه می ریزم و غذا را می خورم و به آب شدن تدریجی یخ ها نگاه می کنم .
همین طور که پشت پی سی به دنبال نیروانا می گردم ،
یادم می آید آن لباس سورمه ای لباس خودم بود انگار و
چقدر قیافه مرد در لحظات آخر شبیه خودم شده بود .
انگار که می دانم دوباره نمی بینمش . حتی اگر بار ها
این آینه های شوم بر سر راهم سبز گردند.
هنوزهم حس می کنم در خواب هستم .

پ ن : یادم آمد می خواستم بنویسم که این جا به زودی تمام می شود، به زودی

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s


%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: