در یک روز ختم به ان چه گذشت .

سر صبح تو خیابون متوجه اولین دختر تو راه شدم که به طرز عجیبی به پاهام داره نگاه می کنه، با اعتماد به نفس یه دست کشیدم دیدم زیپم بستس و رشید خان هم که خب خواب تشریف دارن ،گفتم باز هم توهم زدم . با مشاهدا دومین و سومین دختر که مر کز توجهشون همون جا بود ، یادم افتاد که پاک پاکم بابا ، لابد از خوشتیپیه.
به سلامتی وارد دانشگاه شدم .دیدم نه بابا مثل اینکه قضیه جدیه دوباره دست کشیدم دیدم زیپم بستس و مار هم تو قفس لالا کرده یه نگاه مختصری هم کردم خیلی کوتاه طوری که مثلا خودم از خوشتیپی خودم غافلگیر نشدم بابا . بازم چیزی نفهمیدیم .
حلاصه از سه کلاس به یکیش قناعت کردم و زدم بیرون ، .
نگاه چند تا پسر هم جلب شده بود . دخترا هم یکیشون می خندید واونیکی نگاهش رو می دزدید . وضعی بودا . خلاصه یه جا دیگه کاملا خم شدم و نگاه کردم دیدم بله .این پیپ وامونده که تو جیب شلوار جینم چپونده بودم به نظر یه کیر 30-40 سانتی میاد که یه مسیر سخت رو برای شق شدن انتخاب کرده و تازه سرش هم تصمیم داره که شلوار رو پاره کنه .خلاصه درآوردمش بنده خدا رو . خودم هم خندم گرفته بود. آخه یه لباس کوتاه هم پوشیده بودم چی بهش می گن کمر کس پتی ، کمر کرستی ،یه همچین چیزی و واقعا تابلو بود .
رسیدم خونه رفتم بالا دیدم بیکارم یه کف دستی بریم که خدا را هم خوش بیاد . خلاصه بعد نیم ساعت اعمال شاقه که رشید خان رضایت به قیام داده بودن در اوج خوشبختی یهو یه کلاغ اومد تو تراسمون نشست و برو بر منو نگاه می کرد . انگار مثلا من مادرش رو گاییدم .منم در تراس رو باز کرده بودم که بوی سیگار نمونه . یکم یورتمه نزدیک شد و بال و پرش رو خاروند. حالا من موندم بخندم ، بزنم .خلاصه دیدم نگاه می کنه پررو . یه سر و صدای مسخره ای از خودم در آوردم . همینطور که نگاه می کرد سرش رو کج کرد . تخمشم نبود . خلاصه همچین که خوابوند رشید خان رو قر قر کنان پرید رفت .انگار مسئول محیط زیست بود یا دبیر انجمن حمایت از اسپرم های بی پناه .
یهو داداشم اومد .جم و جور کردم در حد لازم و چند دقیقه بعدش هم مامان .حالا یکی باید می رفت نون و نوشابه می خرید داداشم که از خودم کون گشادتر ، مامان هم که دلپیچه گرفته بود موقتا ، لباساشون تنشون بودا ولی… خلاصه آخر تک آوردیم و مامان دیر آورد ولی با کولی بازی نهایتا منو فرستادن .
اه ریدم به این شانس.
حالا با این حال خسته و زار بعد از اون همه تلاش بی نتیجه پاهام رو باید بکشم رو زمین .
یه نفر رد شد و بهم نگاه کرد انگار . سریع تمام جوانب رو بررسی کردم .ok بودم. خندم گرفت.
تو راه برگشت از مغازه داشتم میومدم بیرون یه کلاه کابویی بزرگ دیدم تو هوا . از کنارش که رد شدم دیدم یه دختر کوچولوی مامانی یه کلاه سرش گذاشته بود که دقیقا برابر حجم خودش بود . اینقدر خوشگل و خوردنی بود . هنوز داشتم نگاهش می کردم که دیدم به دختر ان ترکیب کنارش داره لبخند می زنه . انم گرفت .
برگشتم خونه تاشب خوابیدم .شب پا شدم . این داداشم انگار نه انگار کنکور داره . من هیچی بهش نمی گم قالبا . ولی بهش گفتم اینبار :اگر می بینی جلوی من هر گهی می خوای می خوری و هیچی بهت نمی گم چون به نظرم خودت باید بفهمی ، ولی پس فردا که کنکورت رو ریدی ممکنه سر خودتو همه قر بزنی ، من اون موقع هم تخمم نیس اگه بند کنی به من ولی اگه از من می شنوی یکم همین الان سعی کن بفهمی . اینقدر هم گه خوری نکن جووون ، من بدم میاد از نصیحت کردن .
بهم گفت :
اگه نصیحتم نمی کنی از هیچ ایده لوژی خاصی ناشی نمیشه ، نصیحت نمی کنی چون حال نصیحت کردن نداری.
تو حال حرف زدن با من رو هم نداری .

سیگارم رو خاموش کردم و رفتم دستشویی و درحالی که می ریدم به
وقایع امروز فکر کردم .

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s


%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: