115288683902622362

ساعت 5.5 بعدازظهر است .
نهار را خوردم .
آنقدر درست کرده ام که برای شامم هم مانده است .

***

شاید همین روز ها شعری درباره زندگی سه روزه ماه نوشتم .

***

من به یاد دارم آن لحظات را که دم در خانه مان رقم خورده .
آن قرار ساعت 4 بعد از ظهر
و آن اتفاق که ظهر اتفاق افتاد.
آن تخت سه نفره
می نویسم که فراموش نکنم که کوچه چه غمناک خالی شد .
ایستادن در برابر لشگر خاطرات گاهی سخت می شود .
مخصوصا آن دلیر خاطراتی که برای گرفتن انتقام از هر ابزاری استفاده می کنند.

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s


%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: