احساس می کنم شیی  این روز ها در قسمت هایی از بدنم میلولد . مثل یک کرم کوچک که می خواهد اعصاب مرده اعضایی را که در بیماری بی خیالی ابدی سرطانی و پوسیده شده اند را دوباره تحریک کند .
و من تمام گلادیاتور هایم روی صحنه اند
اما  بی خیال تخمه می شکنم و حتی ممکن است کانال تلویزیون را عوض کنم
بسیاری از احساساتم را مثل بقیه چیز های اضافی دور ریختم و حالا
هیچ رشته ای باقی نمانده
فقط مانده تلاش های این شی کوچک،
آقای کرم با آن انگشت هایش که سرش را می خاراند در گیجی ، چقدر با مزه به نظر می رسد .

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s


%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: